خدایا ...
خدایا دلم ...
خدایا نگاهت ...
خدایا دلم ...
خدایا کلامت ...
من ٬ تو ٬ او ٬ « همه » ...
خدایا ...
تو برای « همه » هستی ...
این یعنی بزرگی تو ...
خدایا ...
اما این وسط یه چیزی جور در نمی آید ...
این درست نیست ...
« من » برای تو « همه » باشم ولی « تو » برای من « تو » !
خدایا دلم ...
خدایا نگاهت ...
خدایا دلم ...
خدایا کلامت ...
پ.ن : خدایا ٬ فراموش نخواهم کرد که شیطان هم دشمنیش را با قسم به نام تو اعلام نمود !
پسرک شاخه گل را از زیر لباسش بیرون اورد و نگاهی به ان انداخت ... برای بدست اوردنش زحمت زیادی کشیده بود ... پیر گفته بود که این شاخه اکسیر زندگی پسرک است ... و او همچنان به آن شاخه امید داشت ... چشمانش را بست ... باد شدت گرفت ...
آخرین گلبرگش را هم « باد » با خود برد ...
یه چیز با ربط : گل ... ماه ... شب ... تاریکی ... کتاب ...
یه چیز بی ربط : ...
یه چیز واسه خودم : نه ... نه ... نه ...
تو هم بالاخره مثل ”همه“ یاد گرفتی،...
همه چیز رو یاد میگیری...